تنهایی
سلام
امروز هم بی تو آغاز میکنم.. نه . ببخشید بدون تو ..چون همیشه در کنارمی..حضورت سنگینتر از همیشه در من و در افکار من راه میرود..
نازنین یار من.. تو این نوشته های را نمیخوانی.. وبرای خواندن نمینویسم. برای نشانها مینویسم.. برای خودم مینویسم که وفادارتر بمانم...
نازنین یار من... تو در خوابی.. در کاری .. در کجایی؟ نمیدانم؟نمیدانم.. اما بگذار بگویم بگذار بگویم که چقدر یک بار دیدنت ..یک بار در آغوش گرفتن برای من حسرتی سهمگین شده است..
نازنین یار من...متشکرم.. متشکرم که در بغضم خود را افریدی.متشکرم
گاهی به شرط چاقو میبردی دلم را
گاهی به شرط هیچ شرطی افسانه میکردی مرا
گاهی با سکوت میگفتی تمام حرفهای دلت را
گاهی با حرفهای خسته ات حرفها میزدی
گاهی..بیگانه میشدی با من و نگاه من
گاهی اما... نیستی تا بگویم گاهی...
گاهی...
گاهی...
چه بی رحم است و تلخ
این روزهای شرطی
این افسانه های حبابی
این گاه به گاه عشقهای کذایی
این جدایی
این بی نشانی
این بی کسی.....
بی خبر رفتی و اما و اگرهای شیرینت را تمام کردی.
تا تو رفتی
سو خت واژه های شعر دفترم
دفتری که روزیی هر روزگاری تقدیم تو میشد...
ذهن من نیز اکنون
چون پاییز رنگ باخته
خواهشی دیگر نمانده
افسانه ها تمام شد
خاطره ها مرد
تا تو رفتی
شعرهای شاعر نیز گم شدند
مرزهای خیال پاک شد
تا تو رفتییییییییییییییییی
بغض خدا شکست...بهار دوباره گریست.....
تا تو رفتی
رد پایت سراب شد..آب شد..آسمان شد...
تاتو رفتی
تا تو رفتی..چشم من با تو رفت نگاهم با تو ماند.
کاشک نمی بودی و نمیرفتی و نمیبردی مرا.
