می خواهی بروی

نه حرف بزن نه چیزی بگو

دیگر حتی نگاه هم نکن!

نیست شو چون غریبه ها در مه و دود

دلبسته چه چیزی بودی، که نتوانستی بگویی

و اکنون در پی دیدن هزار عیب منی

می خواهی بروی ؟

بی بهانه برو

بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را

صدایت همان صدا،نگاهت ناتنی

می روی اگر

بگذار بیگانه بماند صدایت هم



****یه کوچولو بیشتر  دقت کن برو دوباره بخونش ببین چی داره میگه درکش میکنی؟***

چیز مهمی نیست....

"چیز مهمی نیست عزیزم ، کاملا خوبم ...دارم برای قاب عکست میخ می کوبم ...بر روی این دیوار سرد لعنتی ، یا نه....! ...روی دل دیوانه ی همیشه آشوبم ! ...سر دردهایم ؟ دائمی ، همیشگی ، عادی ست! ...حل می شود با قرص های سبز مرغوبم! ...غمگین نشو از زخم بر پیشانیم وقتی   ...بر چارچوب خاطرات کهنه مصلوبم ! ...هی پلک بر هم می گذارم از سر اجبار ...شاید به چشمانت نیفتد چشم مرطوبم ...اینبار اگر لب وا کند این چشمه های اشک ...دیگر به سر وا کردن این زخم مغلوبم ...دائم در و دیوار را پر می کنم از تو ...از نامه ها ، از عکس ها ، از عشق مکتوبم! ...این بغض ها و این نفس های گره خورده...دارد گواهی می دهد از وضع مطلوبم !! ...تو گونه های خیس من را پاک خواهی کرد ....من ، سر بر این دیوار های سرد می کوبم!"