یه روز و روزگاری تو سرزمین ایرون

 

یکی بود که همیشه چشاش خیس بود و گریون

 

قلبش ضعیف و خسته پرپر میزد تو سینه

 

زمونه دوست نداشت اون یه روز خوش ببینه

 

تو این زمونه ای که زندگی بی ارزشه

 

دکترا گفتن بهش قلبت باید عوض شه

 

کسی نبود بشنوه درد دلای اون و

 

یا اینکه درمون کنه درد و غمای اون و

 

دختره توی خوابش هر شب کسی رو میدید

 

که مثل شاهزاده ها به داد اون میرسید

 

یه جوونی که تو خواب همدم لحظه هاش بود

 

تو خواب و رویا همش هر جا میرفت باهاش بود

 

تا این که یه روز سرد پاییز دختر قصه ی ما

 

تو بهت و ناباوری یه چیزی دیدش اما

 

اصلا نشد باورش اونی که بود همدمش

 

تو خواب و رویا حالا .............!

 

داشت رد میشد از اونجا

 

دست و پاهاش میلرزید در نمیومد صداش

 

کز کرده بود یه گوشه از دور میکردش نگاش

 

بعد از اون هر روز میرفت سر راه اون پسر

 

توی چشاش زل میزد هر روز میشد عاشقتر

 

تا که یه روز اون جوون گفتش که دوسش داره

 

دخترک حس کرد دیگه درد و غمی نداره

 

از فردای همون روز همیشه با هم بودن

 

غمی نداشتن دیگه مونس و همدم بودن

 

اما زمونه بازم نامردی رو شروع کرد

 

دل خوشیه دختر و دوباره زیرورو کرد

 

قلب ضعیف دختر ضعیف و خسته تر شد

 

تا حرف دکترا رو شنید شکسته تر شد

 

گفتن به غیر از عمل نداری راه دیگه

 

عمر قلبت تمومه تا دو سه ماه دیگه

 

کیه که تو این زمونه از زندگیش بگذره

 

قلبش و هدیه بده تا زنده شه دختره

 

شازده ی قصه ی ما وقتی شنید که یارش

 

مریضه و رسیده به بیمارستون کارش

 

اشک از چشاش جاری شد ناله کنون و گریون

 

با عجله دویدش به سمت بیمارستون

 

تموم فکر و ذکرش دیدن دلبرش بود

 

شنیدن صدای از همه بهترش بود

 

که ناگهون بین راه یه موتوری زد به اون

 

کار خود پسر هم کشید به بیمارستون

 

ضربه ی مغزی شد و چشاشو بست رفت کما

 

ناله میکرد از غمش دختر قصه ی ما

 

هر شب و روز دختره با گریه رو بسترش

 

دعا میکرد واسه اون تا خوب بشه دلبرش

 

بعد از یه ماه دکترا گفتن که مردش ولی

 

قلبش هنوز میزنه مثل روز اولی

 

تو سینه ی دختره قلب اون و گذاشتن

 

وگرنه اون هم میمرد راهی جز این نداشتن

 

دختره وقتی خوب شد رفتش سر خاک اون

 

با گریه گفت عزیزم شاهزاده ی مهربون

 

تو رو تو خواب میدیدم یه روز و روزگاری

 

تو خواب بهم میگفتی تنهام نمیگذاری

 

وقتی بیدار میشدم همش میگفتم کیه

 

این که میاد تو خوابم خدایا اسمش چیه

 

تا اون روز که دیدمت شدی دارو ندارم

 

دست من و گرفتی گفتی که دوست دارم

 

اما حالا میدونم قسمت ما همین بود

 

که من بمونم اما تو زود بری خیلی زود

 

رفتی ولی عزیزم قلبت هنوز میزنه

 

تمومه عمرم تویی دلت همش با منه

 

.

 

...

نظر شما ؟!!