من هنوزهم همانم ، دلتنگ

هنوزهم دلم تنگ است آنقدر كه هیچگاه شاید رفع دلتنگیم نشود

راز دلتنگیم را جز با ثانیه های در گذر نگفتم كه هرچه این لحظه ها بیشتر میگذرند دلتنگی من هم بیشتر و بیشتر و بیشتر میشود ، اما آنقدر این دلتنگی برایم شیرین است كه هرگز آن را با چیزی عوض نمیكنم و تقدس لحظه های تنهاییم را حرمت میگذارم .

 

مسافری آن دورتر ها هست كه انتظارش را میكشم مسافری كه من نامش را گذاشته ام ستاره ی شبهای تار

می تابد بر ظلمتم ...

می رسم؟

می رسد؟

نمیدانم!

كاش برسم ، كاش برسد ، همین حالا

...

دارم این بغضی كه مدتها نشكسته بود را فاش میكنم آنهم با صدایی بلند

نفس هایم اكنون راحت تر كشیده میشوند

ای مینای محبت و مهربانی و پاكی هوای تو را داشتن چقدر خوبست

ای ستاره ی شبهای تارم كمی پایین تر بیا تا با دست هایم لمست كنم

میدانم تو از جنس آسمان و ماهی و من هیچ و هیچ و شاید فقط ...

بشكاف این هوای دوری و انتظار را و بشكن بغض كهنه ی فاصله ها را

رهایم كن ازین حصار بی تو بودن و روشن كن چشم هایم را به نگاه چشمانت

نمیدانی چقدر دلتنگت شده ام خوب من !

نمی خواهم بیشتر از این به دوری تو نزدیك شوم

هوای بی تو بودن چقدر سرد و تاریك است ای خورشید روشنم

بتاب بر من كه تابیدنت مرا جانی دوباره است

خوب میدانی كه بی تو زندگی آهنگی ندارد

توكه نیستی دیگر هیچكس برف های غم پشت بام دلم را پارو نمیكند

آنقدر سنگین شده اند كه كوه یخی درد آور را بی تو تحمل میكنم