رها كنيد مرا ...

نفس هايم ! بايستيد 

قدم هايم ! مجالم دهيد 

اشك هايم ! نباريد 

لب هايم ! بسته شويد

مي خواهم بخوابم !

خوابي عميق و آرام ...

و جدا از بيهودگي ها ...

مي خواهم بخوابم ...

بار خداي من ...

سارای تو ...

...

دگر نمي تواند ...

و امشب عاشقانه آغوشت را طلب مي كند ...

بار خداي من ...

درياب سارایت را ...

كه دگر توان هيچ ! ندارد ...

 

سلام ...

امشب ... در این اتاق تنهایی ...

 فریاد می کنم خویش را ...

 می روم تنها ...

می روم تا در پس اشک هایم ...

و سکوتی فریاد گونه ...

خود را گم کنم ...

و خویش را ...

به دست شب می سپارم ...

تنها ...

تنهای تنها ...

کوله بارم را امشب می بندم ...

قران ...

خدا ...

قلبی معطر از عشق ! ...

و تکه مهری ... که وصال حقیقی عاشق و معشوق است ...

و چادرم را ...

و گم می شوم در خویش ...

در حجاب روحانی ...

که دیر زمانی است ...

پیر و فسرده است ...

می روم !

برای همیشه ...

دل می کنم ...

از انچه مرا در هم می کوبد ...

تنها می شوم ...

در ظلمت قلب خویش ...

و اتش می زنم ...

خاطرات کودکی ام را ...

و خویش را نیز ...

شاید مذاب شوم ...

و گدازه های گناه ...

کمتر بسوزاندم ...

به او !

بگویید :

دوستش داشتم !

از عمق روح و جانم ...

به او !

بگویید :

دوستش دارم ...

ودلم ...

در هوایش صد پاره می شود ...

و استخوان های بودنم ...

پوک شدند ...

و امشب ...

فرو ریختند ...

به او !

بگویید :

سارایش ...

فرو ریخت ...

شکست ...

به او !

بگویید :

......

بغضی عجیب ...

گلویم را در هم می کوبد ...

سرم پر از جانورانی است کثیف و سیاه ...

که در هم می لولند ...

.............

به او !

 بگویید :

سارایش ...

سایبان خستگی هایش ...

زندگانیش ...

در هم کوبید ...

و ارام ...

فرو ریخت ...

به او !

بگویید :

برایم فاتحه ای بخواند ...

و ارام در قبرستان ...

سفید پوش ...

به خاک بسپاردم ...

.........................

به او !

بگویید :

خداحافظ ...