دختر نابینا

یکی بود یکی نبود . تو این دنیا نامرد یه دختر
نابینا بود که یک دوست پسر داشت .
دختر قصهی ما دوست پسرش رو خیلی
دوست میداشت و همیشه بهش میگفت :
اگر من دوتا چشم داشتم برای همیشه با تو میموندم .
یک روز یکی پیدا شد و دوتا چشم های
خودش رو به دختر قصهی ما داد .
دختر وقتی توانست دوست پسرش رو ببینه
فهمید دوست پسرش هم نابیناست .
دختر قصهی ما که دیگه چشم داشت
و میتوانست همه چیز رو ببینه برگشت
و به پسر گفت دیگه از پیش من برو .
پسر وقتی داشت میرفت لبخند تلخی زد
و گفت : مواظب چشم های من باش .

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ مهر ۱۳۸۶ ساعت 3:40 توسط محمد
|