پرسید: به خاطر کی زنده هستی؟
با اینکه دلم می خواست با تمام وجودم داد بزنم به خاطر تو
بهش گفتم : به خاطر هیچکس
پرسید: پس به خاطر چه چیز زنده هستی؟
با اینکه دلم فریاد میزد به خاطر تو
با یک بغض غمگین گفتم : به خاطر هیچ چیز
ازش پرسیدم : تو به خاطر چی زنده هستی؟
در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود گفت : بخاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۹ مهر ۱۳۸۶ ساعت 4:24 توسط محمد
|