در انزوایی که تو را عاشقانه در بر دارم

و حرارت وجودت را چون شیره ی گیاهی جادویی می مکم

و همه ی پیکر بی مثالت را درمی نوردم

از پیشانی تا لبانت

و از سینه تا نک انگشتانت

و  رشته رشته ی گیسوانت را چون طنابی در دست می گیرم

تا از آن به قله ی وجودت فایق آیم

و تو را در آغوش کشم

چون جلبکی که سنگ را

و رودخانه ای که دره را

و آبشاری که آسمان  را

تا از آنجا دری به سویم گشوده شود

دری به بهشت که با تو رنگ می گیرد

و بی تو به جهنمی سوزان بدل می شود

 

با من باش

چون خورشید در امتداد روز

و مهتاب در دل شب

و داروک در میانه ی برکه

و پرنده بر فراز ابر

و خرمالو در اوج درخت

 

با من باش

تا فتح شعر

که عاشقانه ترین غنایمم را نثار تو کنم

و زیباترین آوازهایم را برای تو سر دهم

و مدهوش کننده ترین سازهایم را برای تو به صدا درآورم

عشق من، دلبر کوچک من، محبوبم.