با من باش
در انزوایی که تو را عاشقانه در بر دارم
و حرارت وجودت را چون شیره ی گیاهی جادویی می مکم
و همه ی پیکر بی مثالت را درمی نوردم
از پیشانی تا لبانت
و از سینه تا نک انگشتانت
و رشته رشته ی گیسوانت را چون طنابی در دست می گیرم
تا از آن به قله ی وجودت فایق آیم
و تو را در آغوش کشم
چون جلبکی که سنگ را
و رودخانه ای که دره را
و آبشاری که آسمان را
تا از آنجا دری به سویم گشوده شود
دری به بهشت که با تو رنگ می گیرد
و بی تو به جهنمی سوزان بدل می شود
با من باش
چون خورشید در امتداد روز
و مهتاب در دل شب
و داروک در میانه ی برکه
و پرنده بر فراز ابر
و خرمالو در اوج درخت
با من باش
تا فتح شعر
که عاشقانه ترین غنایمم را نثار تو کنم
و زیباترین آوازهایم را برای تو سر دهم
و مدهوش کننده ترین سازهایم را برای تو به صدا درآورم
عشق من، دلبر کوچک من، محبوبم.

+ نوشته شده در شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۶ ساعت 19:33 توسط محمد
|