دلم هوای نـوشـتن کرده بود امشب
دلم هوای نـوشـتن کرده بود امشب ...
باد و بارانی بود اندرون دلم ...
و صدای چند کلاغ و جیرجیرک ...
کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن
خوب ... برای که بنویسم حالا ؟
تازه ، برای کسی هم که بنویسم ، چه کسی ببرد برایش ؟!
یادم آمد ...
آدم برای خدا چیزیکه بنویسد و بگذارد زیر فرش ،
خدا خودش برمی دارد ...
پرشدم از شوق برای نوشتن ...
دراز کشیدم روی زمین و دستی زیر چانه
و دستی بر روی کاغذ
نوشتم :
سلام ، محبوب من ...
چقدر دوستت دارم ... خودت میدانی
چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی ...
صدای خروس و کلاغ را که می پیچانی در هم و
نسیم را می وزانی بینشان ...
آدم حالی به حالی می شود !
هیچ دلبری نمی تواند مثل تو ، همین اوّل صبح ،
دل آدم را اینطور ببرد
خورشید هم ناز می کند مثل خودت ...
آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم
و داغش می کند با سرپنجه هایش
تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی !