تبليغاتX
اس ام اس+عکس عاشقانه+عکس ستارگان هالیوود


















اس ام اس+عکس عاشقانه+عکس ستارگان هالیوود

عکس ستارگان هالیوود + عکسهای عاشقانه + اس ام اس و جوک + شعرها و متن های زیبا

روزیروزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت  . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه  پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد


 

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :

" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره  خواهم شد !"

بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :

" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"

زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.

ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود  نزد زن سوم رفت و گفت :

" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"

زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :

" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"

زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد :

" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش  کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."

 

در حقیقت همه ما چهار زن داریم !

الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.

ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.

د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.

+نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت15:51توسط محمد | با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده |

روزی زن و شوهر جوانی از راهی می رفتند. ماموران تا آنها را دیدند خواستند گیری دهند پس پرسیدند: شما دو نفر با هم چه نسبتی داردید؟ زن و شوهر جواب دادند: زن و شوهریم. از آنها مدرک خواستند، گفتند نداریم! ماموران پرسیدند: پس چگونه باور کنیم که شما دو نفر زن و شوهرید؟ گفتند ما نشانه های فراوانی داریم برای ثابت کردن این امر!


اول: اینکه آن مدل افراد که شما می گویید دست در دست هم می روند و ما دستهایمان از هم جداست.

دوم: آنکه آنها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند و ما رویمان به طرف دیگریست.

سوم :آنکه آنها هنگام صحبت کردن و راه رفتن با احساس با هم حرف می زنند و ما به هم هیچ احساسی نداریم! 

چهارم: آنکه آنها با هم بگو بخند می کنند و ما غمگینیم.

پنجم: آنکه آنها به هم چسبیده راه می روند و ما یکی از آن یکی جلو تر می رود.

ششم: آنکه آنها هنگام با هم بودن کیکی بستنی چیزی می خورند و ما هیچ نمی خوریم.

هفتم: آنکه آنها هنگام با هم بودن بهترین لبسهایشان را می پوشند و ما لباسهای قدیمی تنمان است.

هشتم: آنکه....

پس ماموران عصبانی گشتند و گفتند: بروید بروید!

 

3799160-lg.jpg

+نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت13:15توسط محمد | با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده |

۱- محبت شدیدی كه صادقانه به تو ابراز میكردم



۲- دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو



۳- روز به روز بیشتر می شود و هر چه بیشتر تو را می شناسم



۴- به پستی و دورویی تو بیشتر پی میبرم و



۵- این احساس در قلب من قوت میگیرد كه بالاخره روزی باید



۶- از هم جدا شویم و دیگر من به هیچ وجه مایل نیستم كه



۷- شریك زندگی تو باشم و اگرچه عمر دوستی ما همچون عمر گلهای بهار كوتاه بود اما



۸- توانستم به طبیعت پست و فرومایه تو پی ببرم و



۹- بسیاری از صفات ناشناخته تو بر من روشن شد و من مطمئنم



۱۰- این خودخواهی ، حسادت و تنگ نظری تو را هیچ كس نمیتواند تحمل كند و با این

وضع



۱۱- اگر ازدواج ما سر بگیرد ، تمام عمر را



۱۲- به پشیمانی و ندامت خواهیم گذراند . بنابراین با جدایی ازهم



۱۳- خوشبخت خواهیم بود و این را هم بدان كه



۱۴- از زدن این حرفها اصلا عذاب وجدان ندارم و باز هم مطمئن باش



۱۵- این مطالب را از روی عمق احساسم مینویسم و چقدر برایم ناراحت كننده است اگر



۱۶- باز بخواهی در صدد دوستی با من برآیی . بنابراین از تو میخواهم كه



۱۷- جواب مرا ندهی . چون حرفهای تو تمامش



۱۸- دروغ و تظاهر است و به هیچ وجه نمیتوان گفت كه دارای كمترین



۱۹- عواطف ، احساسات و حرارت است و به همین سبب تصمیم گرفتم برای همیشه



۲۰- تو و یادگار تلخ عشقت را فراموش كنم و نمتوانم قانع شوم كه



۲۱- تو را دوست داشته باشم و شریك زندگی تو باشم .



و در آخر اگر میخواهی میزان علاقه مرا به خودت بفهمی از مطالب بالا فقط شماره های

فرد را بخوان .

+نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان1387ساعت2:23توسط محمد | با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده |