به زبون نیاوردیم ولی قرارمون این شد که همیشه در یاد هم باشیم ؛ به زبون نیاوردیم ولی به هم قول دادیم برای هم پشت محکمی باشیم ؛ به زبون نیاوردیم ولی عهد کردیم که با هم مثل یه آینه باشیم اینقدر صاف که بشه زشتی ها و زیباییهامونو توی دل هم ببینیم ؛ به زبون نیاوردیم ولی قسم خوردیم که از هم جز به هم پناه نبریم؛ به زبون نیاوردیم ولی تصمیم گرفتیم با هم کامل بشیم ؛ به زبون نیاوردیم ولی خواستیم به همدیگه آرامش هدیه کنیم ؛ به زبون نیاوردیم ولی از خدا خواستیم توی این دوستی به ما کمک کنه ؛ به زبون نیاوردیم ولی با نگاه همه چیزهارو به هم گفتیم .
تا اینکه یه روز اومدی به زبون آوردی که باید برم ؛ به زبون آوردم که چرا ؟ به زبون آوردی که باید بدون من زندگی کنی ؛ به زبون آوردم سخته به زبون آوردی که قرارمون این بود که در یاد هم باشیم ؛ به زبون آوردم که مگه میشه به یادت نبود به زبون آوردی که قول دادی محکم باشی ؛ به زبون آوردم که بدون تکیه گاه نمیشه محکم بود به زبون آوردی که دیگه نمیشه . دیگه وقتشه از هم دور بشیم ؛ به زبون آوردم که هیچ وقت یادت از من دور نمیشه به زبون آوردی که موافقی که همه چیز تموم شه ؛ به زبون آوردم که اگه تو میخوای من چیکاره ام به زبون آوردی بعد از من چیکار میکنی ؛ به زبون آوردم که زندگی میکنم با همه چیزهای خوبی که برام گذاشتی
نگات کردم ؛ نگام کردی سکوت کردم ؛ سکوت کردی لبخند زدم ؛ لبخند زدی گفتی پس برم ؟ هیچی نگفتم گفتی حرفی نداری ؛ نمیخوای چیزی بگی . حرف آخر ؟ گفتم دوستت دارم . گفتم تو چی حرفی نداری ؟ هیچی نگفتی گفتم دوستم داری ؟ گفتی نه . لحظه آخر بود . هردو ساکت . هردو مات و هردو در انتظار ...
با نگاهم پرسیدم : همین ؟ و تو زیر لب زمزمه کردی این رسم روزگاره .
هردو یک نفس عمیق کشیدیم تا بگیم میتونیم . تا بگیم محکمیم . دستامون، نگاهمون و راهمون از هم جدا شد و خلاف جهت هم قدم برداشتیم...
نگاهم برگشت تا کاسه چشمم آب بریزه پشت پات و نمیدونستم که چشمای تو هم خیس شده بودندوقتی که تو هم همون دم برگشتی تا رفتن منو به باور بشینی
و تازه فهمیدیم ما با هم و برای هم گریه کرده بودیم ...
+نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386ساعت22:52توسط محمد
|
|
About
خوشبخت ترین خوش شانس ترین سعادت مند ترین ادم روی زمین تو................ تو................ تو نیستی اونیه که تو رو داره