|
مي
خواهم هنگامي كه نيستي
به
قلبم بياموزم كه چگونه آرام باشم وچگونه
شكوه نكنم
وچطور
از جدايي سخن نگويم
پس از
اين سكوت خواهم كرد هيچ
نخواهم گفت هنگامي
كه نيستي حتي
به چشمهايم خواهم آموخت كه اشك نريزند
تو
همسكوت كن! ريشه عشق
را در قلبم بخشكاني حرف نزن اگر
مي خواهي ذره ذره من به
دوري ات عادت مي كنم ديگر
پاسخ نخواهم گفت وسلامي را كه نشانه دوستي مان مي باشد ولي
دوستت خواهم داشت واز دوري ات رنج خواهم برد
كلامي
از من نخواهي شنيد ديگر
جز سكوت دوستت
دارم
جای گرفتن در دفتر آدرس دیگران چه آسان
مرد میانسال وارد فروشگاه اتومبیل شد. بی ام و آخرین مدلی را دیده و
پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه
بیرون آمد. قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد. وارد بزرگراه شد و قدری
بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد
و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت
باد به این سوی و آن سوی میرفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی
پرندهای بود رها شده از قفس. سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید.
شنبه: زنم برای یک هفته به دیدن مادرش رفته و من و پسرم لحظاتی عالی را خواهیم گذراند. یک هفته تنها . عالیه. اول از همه باید یک برنامه هفتگی درست و حسابی تنظیم کنم. اینطوری میدونم که چه ساعتی باید از خواب بیدار بشم و چه مدتی را در رختخواب و چقدر وقت برای پختن غذا توی آشپزخانه صرف میکنم. همه چیز را به خوبی محاسبه کرده ام. وقت برای شستن ظرفها، مرتب کردن خانه و خرید کردن و همه روی کاغذ نوشته شده است. چقدر هم وقت آزاد برایم میماند. چرا زنها آنقدر از دست این کارهای جزیی و ساده شکایت دارند. درحالی که به این راحتی همه را میشود انجام داد . فقط به یک برنامه ریزی صحیح احتیاج است. برای شام هم من و پسرم استیک داریم. پس رومیزی قشنگی پهن کردم و بشقابهای قشنگی چیدم و شمع و یک دسته گل رز روی میز نهادم تا محیطی صمیمانه به وجود آورم. مدتها بود که آنقدر احساس راحتی نکرده بودم. کشف دوم: ظرف شستن دارد دیوانه ام میکند.عجب کار بیخودی است! هربار بشقابهای تمیز را کثیف کنیم و بعد آن را بشوییم. کشف سوم: فقط هفته ای یکبار جارو میزنم. برای صبحانه و شام هم سوسیس و کالباس می خوریم. کشف دیگر: خوردن سوسیس برای صبحانه عالیست. برای ظهر بد نیست اما برای شام دیگر از حلقم بیرون میزند. اگر مردی بیش از دو روز سوسیس بخورد احتمالا دچار تهوع خواهد شد!! امروز دیگر باید ریشم را بتراشم .. اما اصلا دلم نمیخواهد . دیگر دارم عصبانی میشوم. برای صبحانه باید میز چید، چایی درست کرد، نان را خرد کرد. انجام همه این کارها دیوانه ام میکند.برای راحتی کار دیگر شیر را با شیشه ، کره و پنیر را هم توی لفافش میخوریم و همه این کارها را هم کنار ظرفشویی انجام میدهیم. اینطوری دیگر جمع و جور کردن و میز چیدن هم نمیخواهد!امروز لثه هایم کمی درد گرفته شاید برای اینکه میوه هم نمیخورم. چون ماشین ندارم و برایم خیلی مشکل است که میوه بخرم و به خانه بیاورم. امیدوارم که عفونت نکرده باشند. عصری زنم زنگ زد که آیا رختها رو شیشه ها را شسته ام؟ خنده عصبی سر دادم انگار که من وقت این کارها را داشتم! توی حمام هم افتضاحی شده، لوله گرفته اما مهم نیست من که دیکر دوش نمیگیرم!
زیر دست این آرایشگر هستم، داره برام اپیلاسیون میکنه، از پا شروع میشه،
همینطوری که مومک داغ رو می کشه روی پوست پام، میگه شوهر داری، می گم نه،
باز با این کارد محکمتر می کشه روی پاهام داغه و درد هم داره، میگه دوست
پسر چی داری، می خندم سرم می کنم اونطرف، این سلفون رو که میخواد از روی
پام بکشه انگار از ته وجودم یه چیزی میزنه بیرون، ولی آروم خوابیدم روی
تخت، باز میگه نگفتی دوست پسر داری، می خندم ، میگم مهمه مگه حالا داشتن
یا نداشتنش، میگه نه ولی اگه دوست پسر نداری برای چی اومدی اپیلاسیون،
میگم یعنی داشتن دوست پسر رابطه مستقیم با اپیلاسیون داره، مگه نه ولی خب
بی تاثیر هم نیست، می گم نمیدونم چی بگم… باز این مومک داغ رو می کشه روی
شکمم و سلفون رو می کشه، خیلی دردش بیشتره، میگه خب دوست پسر که نداری،
شوهرم که نداری برای چی اینهمه خودت رو اذیت میکنی که بیایی اپیلاسیون، می
خندم میگم اولن من که نگفتم دوست پسر دارم یا ندارم، بعدش هم مگه خودم آدم
نیستم، تمیزی و مرتب بودن چه ربطی داره به داشتن یا نداشتن یه آدم دیگه،
میگه آخه نمیدونی که مهمه، پسرها خوششون میاد دوست دخترشون بیاد اپیلاسیون
اصلن میدونی چیه همه اینا که میان اینجا نصف بیشترشون شوهر ندارن ولی دوست
پسر دارن فقط بخاطر اونا هم میان اپیلاسیون وگرنه به خودشون باشه اصلن
نمیان اینهمه درد رو هم تحمل کنن… کارم تمام میشه میرم صندوق پول رو میدم
بعدش یه هو خانمه بهم میگه آخرش هم نگفتی دوست پسر داری یا نداری، باز می
خندم و میام بیرون از آرایشگاه، میرم توی فکر که چقدر دوست پسر میتونه به
بهداشت یه فرد کمک کنه و من واقعن از همین تریبون تشکر میکنم از دوست
پسران محترم.
يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه
يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش محسن بود و انگار همه ي كتابهايش را با
خود به خانه مي برد. این داستانو واسه دوتا از خواننده های وبلاگ گذاشتم که خیلی همو دوست دارن ولی تازگیا یه کم به هم ریختن قدر دوستیتونو بدونین الناز جان دوستت خیلی دوست داره
سالهاي بسيار دور پادشاهي زندگي ميكرد كه وزيري داشت. وزير همواره ميگفت: هر اتفاقي كه رخ ميدهد به صلاح ماست. روزي پادشاه براي پوست كندن ميوه كارد تيزي طلب كرد اما در حين بريدن ميوه انگشتش را بريد،وزير كه در آنجا بود گفت: نگران نباشيد تمام چيزهايي كه رخ ميدهد در جهت خير و صلاح شماست ! پادشاه از اين سخن وزير برآشفت و از رفتار او در برابر اين اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زنداني كردن وزير را داد... چند روز بعد پادشاه با ملازمانش براي شكار به نزديكي جنگلي رفتند. پادشاه در حالي كه مشغول اسب سواري بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهي شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالي كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سكونت قبيلهاي رسيدكه مردم آن در حال تدارك مراسم قرباني براي خدايانشان بودند، آنها پادشاه را در برابر تنديس الهه خود بستند تا وي را بكشند،
از دست بر قضا یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید . نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟ برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده است . سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، آیا وسیله ای نیاز داری تا برایت بخرم؟ نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم ! هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود !!!کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟ در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست. وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است... کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد. نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم....
موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالیمشغول باز كردن بسته بود. موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : كاش یك غذای حسابی باشد ... اما همین كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد؛ چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیواناتبدهد . او به هركسی كه می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یك تله موش آورده اند، صاحبمزرعه یك تله موش خریده است . . . »! مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تكان داد و گفت : « آقای موش ،برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من كاری بهتله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد.» میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقایموش من فقط می توانم دعایت كنم كه توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی كه تله موشبه من ربطی ندارد. مطمئن باش كه دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.» موش كه از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تكان داد و گفت : « من كه تا حالا ندیده ام یك گاویتوی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای كرد ودوباره مشغول چریدشد. سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فكربود كه اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟ در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید.. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببیند. او در تاریكی متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا می كرده ، موشنبود ، بلكه یك مار خطرناكی بود كه دمش در تله گیر كرده بود . همین كه زن به تلهموش نزدیك شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعهبا شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید اورا فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی كه بهخانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه كه به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برایتقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .» مرد مزرعه دار كه زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت وساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید. اما هرچه صبر كردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز بهخانه آن ها رفت و آمد می كردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دارمجبور شد ، میش را هم قربانی كند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد. روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این كهیك روز صبح ، در حالی كه از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلیزود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاك سپاری او شركت كردند. بنابراین ، مردمزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیكتدارك ببیند. حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بستهای فكر می كرد كه كاری به كار تله موش نداشتند! نتیجه : اگر شنیدی مشكلی برای كسی پیش آمده است و ربطیهم به تو ندارد ، كمی بیشتر فكر كن ؛ شاید خیلی هم بی ربط نباشد ...!!!
گفتم بمان و بگذار که حضورت روشن کند شب های بی کسی و تنهاييم را...گفتم که هم نفسم شو در لحظه های بی هم نفسی...گفتم در روزگاری که عشق بازيچه ی دست اين و آن شده دوستم داشته باش... گفتم لحظه ها و ثانيه ها را می خواهم تنها برای با تو بودن...تنها برای به ياد تو بودن...و تنها برای زمزمه کردن نام تو... گفتم نرو... برای ماندنت اصرار کردم...برای ماندنت از واژه ها کمک گرفتم...برای ماندنت دوستت دارم را در عمق چشمانم حک کردم... اما تو نديدی...نخواستی که ببينی...نخواستی که لمس کنی حس ناب با هم بودن را...و تنها اجازه دادی که تصوير مبهم لبخندت روزگار يخ زده ی پس از تو را گرم کند... گفتم که من چيزی برای بخشيدن به تو ندارم جز دلی که عشق تو را سايه بان خانه اش کرده و وجود تو را مهمان هميشگی اش... و تو قلبم را پذيرفتی را تا زير پاهايت بگذاری و تنها ردپاهايت برايم يادگاری بماند... نمی گويم پس از تو زنده نخواهم ماند اما زندگيم ديگر هيچ شباهتی به آدميان دور و برم نخواهد داشت
|
About![]()
خوشبخت ترین
هفته سوم اردیبهشت 1388 هفته دوم اردیبهشت 1388 هفته چهارم فروردین 1388 هفته سوم فروردین 1388 هفته اوّل فروردین 1388 هفته چهارم اسفند 1387 هفته دوم اسفند 1387 هفته اوّل اسفند 1387 هفته چهارم بهمن 1387 هفته سوم بهمن 1387 هفته دوم بهمن 1387 هفته اوّل بهمن 1387 هفته چهارم دی 1387 هفته سوم دی 1387 هفته دوم دی 1387 هفته سوم آبان 1387 هفته دوم آبان 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته چهارم مهر 1387 هفته سوم شهریور 1387 هفته دوم شهریور 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته اوّل مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته دوم تیر 1387 هفته اوّل تیر 1387 هفته دوم اردیبهشت 1387 هفته چهارم فروردین 1387 هفته سوم فروردین 1387 هفته اوّل فروردین 1387 هفته چهارم اسفند 1386 هفته دوم اسفند 1386 هفته سوم بهمن 1386 هفته چهارم دی 1386 هفته سوم دی 1386 هفته دوم دی 1386 هفته اوّل دی 1386 هفته چهارم آذر 1386 هفته سوم آذر 1386 هفته اوّل آذر 1386 هفته چهارم آبان 1386 هفته دوم آبان 1386 هفته چهارم مهر 1386 هفته سوم مهر 1386 هفته دوم مهر 1386 هفته اوّل مهر 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته سوم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته اوّل مرداد 1386 هفته چهارم تیر 1386 هفته سوم تیر 1386 هفته دوم تیر 1386 هفته اوّل تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته سوم خرداد 1386 هفته دوم خرداد 1386 هفته اوّل خرداد 1386 هفته چهارم اردیبهشت 1386 هفته سوم اردیبهشت 1386 هفته دوم اردیبهشت 1386 هفته اوّل اردیبهشت 1386 هفته چهارم فروردین 1386 هفته سوم فروردین 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته سوم اسفند 1385 هفته دوم اسفند 1385 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 هفته سوم بهمن 1385 هفته دوم بهمن 1385 هفته چهارم دی 1385 هفته سوم دی 1385 هفته دوم دی 1385 هفته اوّل دی 1385 Links
وبلاگی بسیار عاشقانه
شعرهای زیبا |